![]() |
![]() |
|
| IMPOSSIBLE IS NOTHING |
|
سلا امیدوارم حالتون خوب باشه.اول با یه خبر رئالی شروع می کنم
برند شوستر"، سرمربي آلماني رئال مادريد در همان بدو ورودش به سانتياگو برنابئو اعلام كرده كه تمايل دارد امرسون براي فصل بعد نيز در كنار رئالی ها ايفاي نقش كند.
و این هم عکس هایی از بکام در هنگام خرید
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم تیر 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
سلام من بازم اومدم با یه سری از عکس های بکس.امیدوارم که از عکس ها خوشتون اومده باشه.
|
|
+ نوشته شده در
بیستم تیر 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
سلام.امیدوارم تا اینجا از وبلاگم خوشتون آمده باشد.این مطلب را باید کمی دیرتر می گذاشتم ولی از اون جایی که کار داشتم مجبور شدم امروز این مطلب را بگذارم.چهارشنبه 13 و برابر 4 جولای است و 9 سال پیش در هم چنین روزی دیوید بکام با ویکتوریا آدامز ازدواج کرد به همین سبب من آشنایی این دو نفر را در پایین به طور کامل نوشتم فقط لازم هست که بگویم این مطلب از زبان خود(دیوید بکام)است.می دانم که همه ماجرای آشنایی این دو نفر را می دانند ولی اشکال نداره باعث میشه هم یادتون نره و هم این مطلبی که من گذاشتم تقریبا تمام جزییات را توضیح داده و خواهشم از شما دوستان عزیزم این است که بعد از خوندن این مطلب می خواهم تو نظرات نظرتون رو در مورد آشنای این دو نفر بدونم. تصور کنید در چینگ فورد بزرگ شدم وویکتوریا (همسرم) در گوافز اوک زندگی می کرده است که با ماشین فقط پانزده دقیقه با منزل ما فاصله داشت.ظاهرا قبل از اینکه یکدیگر را پیدا کنیم و با هم آشنا شویم راه زیادی را پیموده ایم .احتمالا از مغازه های مشابه خرید کرده ایم در رستوران های مشابه غذا خورده ایم در کلوپ های یکسان حضور داشته ایم اما هیچ وقت یکدیگر را ندیده ایم!! وقتی با هم آشنا شدیم این کارها را انجام داده بودیم ! احساس می کردم انگار با هم بودیم.
نوامبر 1996 است.به شهر تفلیس آمده ام تا بازی مقدماتی جام جهانی را با تیم گرجستان انجام دهیم.من در هتل ودر اتاقم نشسته ام.گری نویل هم روی تخت دراز کشیده است.غیر از مسابقات سایر بخش های یک مسابقه خارجی (چه بار تیم تیم باشگاهی وچه با تیم ملی انگلستان)مورد علاقه ام نیستند.چه کار کنم؟خوردن واستراحت کردن وتمرین.اقامت در اتاقهایی که شبیه هم هستند.هتل محل اقامت تنها هتل با استانداردهای بین المللی است که در گرجستان وپس از فروپاشی شوروی ساخته شده است.هتل در میدانی واقع شده است و بالکن هر اتاق آن به فضایی مشرف است که لابی ورستوران هتل در آن فضای باز واقع شده اند.در تمام اتاق ها رو به هم باز میشود.بیشتر شبیه زندان است تا هتل.وقتی بیرون را نگاه می گنم یک راه مخصوص کالسکه را می بینم که کنار رودخانه احداث شده است.این منظره هیچ گاه بیننده را تشویق نمی کنداز هتل خارج شود و قدم بزند.بنابراین من و گری ترجیح میدادیم با هم صحبت کنیم.تلویزیون هم در گوشه ی اتاق است.جدیدترین ودیوکلیپ گروه اسپایس گرلز در حال پخش شدن است. همه ی آنها در حال رقصیدن در بیابابان هستند و شیک ترین آنها لباسی به شکل گربه ی سیاه رنگی که او را به صورت جذاب ترین فرد گروه درآورده بود .ولی در آن شب و در آن هتل تنگ وتاریک برای اولین بار در زندگی من طلوع کرد.او توجه من را جلب کرده بود و می خواستم به طریقی با او ارتباط برقرار کنم.رو به گری کردم و گفتم که این دختر واقعا زیباست .می خواهم او را ببینم.گری احتمالا تصور می کرد که در اثر زندانی بودن طولانی مدت درآن هتل عقل خود را از دست دادم!!مدتها من و گری با هم دوست بودیم واز اخلاق یکدیگر به خوبی آگاه بودیم اما تا آن موقع عاشق یک پاپ که که او را در تلویزیون دیده باشم نشده بودم.در واقع قلبم به تسخیر ویکتوریا درآمده بود.باید خود را به او می رساندم ولی چه طور؟من یک پسر جوان بودم که فوتبال بازی می کردم ودر این حرفه در حال رشد بودم.اما این دخترک زیبا ودوست داشتنی که مایل بودم او را ببینم یکی از اعضای اسپایس گرلز بود.در آن زمان ویکتوریا و گروهش محبوبیت زیادی داشتند و همه جا در فهرست آهنگهاو روی جلد مجلات و تمام نقاط دنیا دیده می شدند.شاید بزرگترین ومحبوبترین های روی کره ی زمینبودند!!تصمیم گرفتم بودم به هر قیمتی ویکتوریا را ملاقات کنم اما باید چه کار می کردم ؟سرنجام برای او نامه ای نوشم. .سلام به شیک ترین عضو اسپایس.مرا نمی شناسید می خواهم شما را ملاقات کنم.در صورت تحقق این ملاقات فکر می کنم بتوانیم رابطه ی خوبی با یکدیگر داشته باشیم.نمی دانم برنامه ی کاری شما به چه صورت هست ولی در صورت تمایل می توانید هر شنبه مرا در اولدترافورد ملاقات کنید.حتما درباره ی افراد مشهور و سر شناس داستان هایی شنیده اید که به راحتی می توانند چنین کارهایی را انجام دهند.اما من قادر نبودم چنین کاری را انجام دهم.حتی نمی توانستم حرف هایم را جمع و جور کنم.چون مطوئن بودم تنها کسی نیستم که عاشق او هستم.اما از درونم احساس می کردم دیدار با ویکتوریا انجام خواهد شد.حدود یک ماه بعد در لندن به مصاف چلسی رفتیم.قبل از بازی ودر رختکن یکی از بچه ها به من گفت که دو نفر از اعضای اس÷ایس در ورزشگاه و در بین تماشاچیان هستند.سوالات زیادی به ذهنم رسید.کدام یک از آنها هستند؟آیا دخترک شیک به ورزشکاه آمده است؟کجا نشسته اند؟به هر صورتی که بود هیجان خود را کنترل کردم.شاید این همان فرصتیبود که منتظرش بودم.بعدا فهمیدم که ویکتوریا در ورزشگاه است.او به همراه ملانی چیشولم آمده بود.همچنان که به طرف جایگاه می رفتم دعا می کردم که ویکتوریا آنجا نشسته باشد.پدرم و مادرم را دیدم.ویکتوریا نیز به همراه ملانی در یک گوشه با هم حرف می زدند.مدیر برنامه های ویکتوریا جلو آمد وخود را معرفی کردوگفت که سلام دیوید من سیمون فولر هستم دوست دارم دوست دارم شما را به ویکتوریا معرفی کنم.قطرات عرق از پیشانی ام می چکید حس می کردم.گویی ناگهان هوا گرم شده بود.ویکتوریا به طرف من آمد.حرف خاصی برای گفتن نداشتم.فقط گفتم که سلام.من دیوید هستم و او در جواب گفت که سلام من هم ویکتوریا هستم.تمام مکالمه ی ما همین بود مطلبی به ذهنم نمی رسید.ویکتوریا کاملا آرام وخونسرد بود.در آن مسابقه یک ضربه ی شوت تبدیل به گل کرده بودم و امیدوار بودم که ویکتوریا تحت تاثیر قرار داده باشم.اما فهمیدم که او کوچک ترین توجهی به بازی نداشته است!در واقع ویکتوریا نمی دانست چه اتفاقی در بازی افتاده بود !بدون منظور به من نگاه می کرد.حدس زدم نمی داند بازیکن کدام تیم هستم چاسی یا منچستر؟بعدا یکی از دست اندرکاران گروه به او یاداوری کردکه چند روز پیش و در جریان ساخت یک برنامه ی تبلیغاتی در جهت حمایت از لیگ برتر عکس من را جهت استفاده برداشته است.گویا او هم باید یک تیم برای تبلیغ انتخاب می کرده و علی رغم اینکه اطلاعی از فوتبال و تیم های حاضر در لیگ برتر نداشته منچستر را انتخاب کرده است.او با ملانی دوباره در گوشه ای مشغول صحبت شدند.من نیز به طرف جایی که پدرومادر نشسته بودندرفتم.از همانجا به ویکتوریا نگاه می کردم.در واقع به او خیره شده بودم.نمی توانستم لحظه ای از او چشم بردارم.او هم گاهی به من نگاه می کرد.با خود گفتم که حداقل باید شماره تلفن او را پشدا کنم وباید از این طریق با او صحبت کنم.اما چون ویکتوریا رفت این ایده میسر نشد.من نیز آنجا را ترک کردم.به همین سادگی فرصت را از دست دادم وسوار ماشین شدم.چون کاری از دستم بر نمی آمد از فرط خشم سرم را به زمین می کوبیدم.در طول هفته ی بعد با وجود ناراحتی وعصبانیت از دست خودم چیزهای دیگری درباره ی او فهمیدم.غیر از ناکامی که در دیدار نصیبم شد لااقل تردیدم نسبت به او برظرف شد.توانستم عکس گروه اسپایس را در مجله ی دقیقه ی 90 ببینم.همان عکسی که جنبه ی تبلیغاتی داشت و ویکتوریا لباس منچستر یونایتد را به تن کرده بود و توضیح زیر عکس نشان می داد که ویکتوریا از چهره دیویدبکام خوشش آمده است.نکند این حرف ها ساختگی باشد؟اما نه اشتباه کردم چون که در دیدار هفته ی بعد که در اولدترافورد برگزار شد به ورزشگاه آمد.این بار قضیه فرق می کرد.قبل از بازی به صرف ناهار میهمان مارتین ادواردز رئیس باشگاه بود.بعد از آن او و ملانی بین دو نیمه به زمین آمده بودند.و در آخر بازی در جایگاه مخصوص بازیکن ها بودند.داخل شدم تا به پدر و مادرم سلام کنم.و این بار با حالت عصبی کمتر به ویکتوریا سلام بکنم.در لباس هایش خیلی دوست داشتنی بود.شلوار جنگی تنگ وپیراهنی به رنگ خاکی و اندکی کوتاه بود.تصمیم گرفتم درباره ی اینکه در ادامه چه بگویم کار سختی بود.حرف زدن با کسی که فقط سه کلمه با او حرف زده بودم سخت بود.خواهرم جوانی هم آنجا بود و ظاهرا خیلی راحت تر از من با ویکتوریا صحبت می کرد.به طرف کافه تریا رفتم تا یک نوشیدنی بخرم.در یک لحظه دیدم او نیز در کنارم ایستاده است.واقعا نمی دانستیم چه بگوییم.هر دوی ما می دانستیم که دوست داریم حرف بزنیم و می دانستیم که اگر شروع به صحبت کنیم دوست نداریم حرف خود را قطع کنیم!والدینم هنوز آنجا بودند و احتمالا زیر لب غر می زدند و می گفتند که نه دیوید او دختری از اعضای اسپایس هست.او را انتخاب نکن!یکی دو نفر از حاضرین نیز قدم می زدند و گویا منتظر بودند ببینند بین ما چه اتفاقی می افتد.ویکتوریا برای لحظاتی به طرف زنان رفت.با خود گفتم که این یک فرصت است که با او صحبت کنم یا حالا یا هیچ وقت.وقتی که بازگشت با ترس و لرز و لکنت زبان پیشنهاد کردم یک روز ناهار را با هم بخوریم.چون هیچ برنامه ی دیگری در ذهن نداشتم.ویکتوریا گفت که باید به لندن برود.چون روز دوشنبه همان هفته باید برای اجرای برنامه به آمریکا می رفت.اما شماره تلفن من را پرسید.بدون درنگ گفتم که بله؟آهان ممکن هست آن را فراموش کنید یا آن را گم کنید یا اصلا از زنگ زدن منصرف شوید.بهتر است که من شماره شما را داشته باشم.داخل کیفش را جستجو کرد و کارت پرواز هواپیما که آن صبح از لندن به منچستر آمده بودپیدا کرد و شماره تلفن موبایل خود را روی آن یادداشت کرد اما بلافاصله آن را پاک کرد و شماره تلفن منزل پدرش به من داد.هنوز آن کارت را نگه داشتم چون حکم یک گنجینه را دارد و دوست ندارم آن را گم کنم.به محض اینکه به منزل رسیدم چند جا آن را یادداشت کردم تا گم نشود.شب آن روز که از ملاقات با ویکتوریا خوشحال بودم دیرتر خوابم برد.فردای آن شب حدود ساعت 11 بیدار شدم.بلافاصله سراغ تلفن رفتم و شماره منزل پدرش را گرفتم.صدایی که از آن سوی خط به گوش می رسید ظاهرا شبیه صدای خودش بود.اما می خواستم در اولین برخورد مودب باشم و گفتم که ببخشید خانم ویکتوریا؟چقدر خوب شد که این طور حرف زدم.چون کسی که آن سوی خط بود لوئیز خواهر ویکتوریا بود.جواب داد که نه الان منزل نیست.شما چه کسی هستی؟تا بعد از برگشت با شما تماس بگیرد.هر کسی دوران نوجوانی را درک کرده است.عاشقی در دوران نوجوانی عالمی دارد.با خود گفتم که احتمالا این روشی است برای اینکه من را از سر خود باز کند.من و ویکتوریا تصادفا با هم ملاقات کردیم شاید نمی خواست رابطه اش را با من ادامه دهد.روی مبل نشستم و با اندکی امید خیره به تلفن و منتظر زنگ آن شدم.نمی دانم چند دقیقه طول کشید نیم ساعت یا یک ساعت اما به اندازه ی یک هفته گذشت.بالاخره زنگ زد .دیوید؟ویکتوریا هستم.صحبت هایی را که در اولدترافورد نیمه کاره رها کرده بودیم دنبال کردیم.استنباطم این بود که هر دو تلاش می کردیم با استرس کمتری صحبت کنیم تا ببینیم حرف حساب طرف مقابل چیست؟ از او ÷رسیدم امروز کار خاصی داری؟ گفت که نه کاری ندارم.گفتم الان در منچستر هستم.اما فوری با اتومبیل به آنجا می آیم می توانیم با هم بیرون برویم.در چینگ فورد به کارواشی رفتم.اول باید به کارهای اصلی رسیدگی می کردم.بله اتومبیلم باید تمیز می بود.مادرم می دانست که شماره ی ویکتوریا را در اولدترافورد گرفتم.وقتی من را باآن وضعیت مقابل در خانه دید حدس زد که اتفاقاتی در شرف افتادن هست.او اطلاع چندانی از ویکتوریا نداشت اما آنقدر از من شناخت داشت که بیهوده برایم حرف نزند.من به آرامی او بودم اما وقتی خواسته ای از اعماق قلب و وجودم داشتم مانند بابام سرسخت و یکدنده می شدم.مادر گفت که دیوید این موضوع به خودت بستگی دارد.او نیک می دانست که هیچ شانسی برای تغییر عقیده من ندارد.من هم یک تی شرت سفیدرنگ و یک شلوار جین تنم کرده بودم وآماده ی رفتن بودم.انگار که برای بزرگترین نمایش آماده می شدم.بعد به ستاره ی بزرگ زنگ زدم و در یک ایستگاه اتوبوس بیرون ناحیه کاستل و در رستورانی به نام ووفورد قرار گذاشتیم.سعی کردیم به موقع برسیم.من را سوار اتومبیل زرشکی رنگ خود کرد.به شدت عصبانی بودم واسترس داشتم.نمی دانستم چه کار باید می کردم؟ویکتوریا با لبخند گفت کجا برویم؟گفتم هر جا که دوست داشته باشید.به هر حال حرکت کردیم اما هیچ کدام نمی دانستیم کجا باید برویم.می دانستم که مدیر برنامه های او روی این دختر ها وروابط شان با یک پسر حساس هست.همچنان که به سراغ کافه های لندن می رفتیم و به خاطر شلوغی از آن ها صرفه نظر می کردیم.ویکتوریا در مورد استوارت با من حرف می زد.قاعدتا وقتی کسی را دوست دارید و برای اولین بار او را ملاقات می کنید حرف های زیادی برای گفتن دارید.برای ما نیز ملاقات آن شب شروع خوبی بود.حدود یک ساعت از برگشتن بیهوده ی کافه ها گذشته بود که ناگهان یک محل خلوت به خاطرم آمد.به ویکتوریا گفتم آنجا برویم.جای خارق العاده ای نبوداما برای دیدار آن شب نقطه ی قوت مهمی داشت و در چند باری که به آنجا رفته بودیم هیچ وقت وقت مشتری دیگری غیر از ما حضور نداشت.نشانی را به ویکتوریا دادم و به سوی رستوران حرکت کردیم وقتی به آنجا رسیدیم و داخل آن شدیم عالی بود هیچ کس آنجا نبود!روی میز نشستیم وسفارش دادیم ممکن است دو کولا لطف کنید؟ زنی که ظاهرا رستوران را اداره می کرد نگاه کرد وگفت که در صورتی که غذا میل نکنید نمی توانم به شما نوشیدنی بدهم و من گفتم که فقط می خواهیم یک نوشیدنی بخوریم میل به غذا نداریم زیر بار نرفت.سرانجام گفت که متاسفم می دانید که اینجا یک رستوران خاص است و مجبور شدیم آنجا را ترک کنیم.بعد از آن نوبت ویکتوریا بود تا پیشنهاد خود مطرح کند گفت که می توانیم به خانه ی یکی از دوستان من برویم.از بخت مساعد من آن دوست کسی جز ملانی نبود ولی به نظر شما یک پسر خجالتی در اولین قرار ملاقات چقدر می تواند استرس تحمل کند؟وقتی به خانه ی او رسیدیم به گرمی از ما استقبال شد.به محض ورود به خانه ی او ناگهان قلبم از طپش ایستاد.ملانی به همراه ویکتوریا حدود ده دقیقه من را تنها گذاشتند.وقتی که برگشتن دوباره استرسم اوج رسید.ویکتوریا نیز کمی عصبانی بود.در دو طرف کانا÷ه نشسته بودیم انگار تازه یکدیگر را دیده بودیم.یک یا دو ساعت بعد دوباره سوار ماشین ویکتوریا شدم او من را از مقابل منزل پدر خودش رد کرد تا آنجا را یاد بگیرم.بالاخره در ساعات آغازین بامداد به کاستل رسیدیم.گروه اسپایس فردای آن روز عازم سفر بودند و من از ویکتوریا باید خداحافظی می کردم.ویکتوریا قول داد به محض اینکه به نیویورک رسید با من تماس بگیرد.ملاقات ما چندان رمانتیک نبود.اما به نظرم بهتر از این نمی شد می دانستم که لازم است باز او را ملاقات کنم.عشق در نگاه اول!نه به نظرم این اتفاق سریع رخ می داد.همه چیز خیلی خوب جلو می رفت.
دلم برای ویکتوریا تنگ می شد .نمی توانستیم مرتب ملاقات کنبم.او مرتب بهمسافرت می رفت . به همین دلیل ساعت ها از طریق تلفن حرف می زدیم و صورتحساب تلفن همراه من گران تر می شد !! به شدت دچار استرس میشدم طوری که نفسم بند می آمد.ولی در نهایت تعجب تماس تلفنی این چنین نبود.وقتی ویکتوریا به به انگلیس برگشت گویی مدت ها بود یکدیگر را می شناختیم.گل فروش ها من را خیلی دوست داشتند هر بار که ویکتوریا برای اقانت به هتل می رفت یکدسته گل می فرستادم علاوه بر آن هر روز یک شاخه گل رز برایش می فرستادم.به قدری دلم برایش تنگ می شد که تحمل انتظار بازگشت او برایم سخت بود.دومین دیدار تفاوت چندانی نداشت.در یک پارکینگ عمومی قرار گذاشتیم.هنگام طی مسیر اتفاق عجیبی افتاد.در پمپ بنزین ایستادیم.تا از فروشگاه آدامس بخرم ویکتوریا نیز برای خرید آدامس وارد شد!گویا او هم استرس زیادی داشت.بعد به طرف محل قرار رفتیم.وقتی ویکتوریا رسید سوار اتومبیل او شدم.البته هیچ جا نرفتیم.در داخل اتومبیل صحبت کردیم در حین تمرین چند روز قبل زخمی در دستم ایجاد شده بود.ویکتوریا داشبورد ماشین را باز کردو یک تکه گیاه صبر زرد طبی درآوردو گفت که این تسکین دهنده است و زخم را التیام می بخشد.عصاره ی گیاه را روی دستم مالید و آن را به من داد.به هر حال اثر خوبی روی زخم داشت.آن شب در پارگینگ عمومی به نتیجه رسیدم که رویاها و آرزوها یک ساله درباره ی ویکتوریا به حقیقت پیوسته اند.روز بعد از فرط دلتنگی یک دسته گل رز و یک کیف دستی به آدرس منزل پدرش برایش فرستادم . البته انتخاب این هدیه ها بر اساس مطلبی بود که درباره ی ویکتوریا و تحت عنوان مقاله ای به نام چیزهای مورد علاقه و تنفر خوانده بودم.هنوز عادت هدیه دادن را ترک نکرده ام و برایم یک امر طبیعی و دوست داشتنی است.من از نظر ویکتوریا انسان رمانتیکی هستم و برخی نیز ممکن است این حالت را مهربانی بنامند.دفعه ی بعد که با ویکتوریا قرار داشتیم تصمیم گرفتم که خودم رانندگی کنم البته نه به خاطر اینکه محل خاصی را در نظر داشته باشم.مادر و برادر ویکتوریا به نام کریستیان را به محل قرار مخاطره آمیز ما آوردند.وقتی مادرش از اتومبیل پیاده شد برادرش کمی خم شد و به مادرش گفت که عیبی ندارد حداقل این پسر اتومبیل شایسته ای دارد!قبلا در جایی خوانده بودم که ویکتوریا به اتومبیل استون مارتین علاقه دارد بنابر این یک نمونه از این ماشین ها را به بهانه ی تمایل به خریداری از یک نمایشکاه اتومبیل قرض گرفتم.البته اگر ویکتوریا مایل بود حتما اتومبیل را می خریدم.پس از یکی دو دقیقه تعارفات معمول و صحبت درباره ی اینکه به کجا برویم تصمیم گرفتیم به منطقه سارت اند برویم.قبلا بارها به همراه خانواده ام به این منطقه رفته بودم.همیشه برای شنا به آنجا می رفتیم و از هر لحظه آن لذت می بردیم.در حال حرکت متوجه شدم داخل ما شین نقشه وجود ندارد.از همه بدتر اینکه مسیر راه را بلد نبودم زیرا هر بار که با خانواده ام به آنجا می رفتیم چون در طی مسیر در صندلی عقب مشغول بازی و کشمکش با خواهرانم بودم به مسیر توجهی نداشتم.بهیکتوریا نمی گفتم که راه را بلد نیستم.بنابراین همین طور بی هدف به رانندگی ادامه دادم.مقابل یک رستوران توقف کردم و فارق از اینکه اطرافیان و مشتریان رستوران که بعضا با دقت به ما نگاه می کردند پیتزا خوردیم.پس از صرف غذا در رستوران به لندن بازگشتیم و ویکتوریا را به منزل رساندم.همه چیز برای یک ملاقات کامل رضایت بخش بود.ملاقات بعدی ما خیلی جالب بود به سینما رفتیم و فیلم جدید تام کروز را دیدیم.آنچه برایم اهمیت داشت این بود که دستان ویکتوریا را در دست گرفته بودم!قرار مهم تر ما در آن شب دیدار با والدین ویکتوریا بود.از لحظه ای که واردخانه شدیم خجالتی بودنم را به یاد می آورم و استرس زیادی داشتم.یادم هست که روی یک کاناپه بزرگ و چرمی قهوه ای رنگ نشسته بودم و نوع کاناپه به صورتی بود که اگر زیاد حرکت می کردم ممکن بود صدایی بدهد که باعث آبروریزی من شود!! جکی مادر ویکتوریا در نگاه اول کمی بدخلق به نظر می رسد شاید هم آن شب این طور بود.از من پرسید که خوب پس شما فوتبالیست هستید درست هست؟پدر و مادر ویکتوریا با فوتبال رابطه ی خوبی نداشتند هر چند که گوفز اوک (محل زندگی آنها)محل زندگی چند فوتبالیت بود.پس از آشنایی با جکی و تونی و پدر ویکتوریا پرسید که در کدام تیم بازی می کنی؟نمی دانم چرا اما فکر می کردم والدین ویکتوریا از دوستی او با یک فوتبالیست راضی نبودند.ولی می دانستم که باید زمان بگذرد و آنها بیشتر با من آشنا شوند.شاید تصور می کردند فوتبالیست ها افرادی پررو و مغروری هستند و از اینکه می دیدند من روی کاناپه نشسته ام و به اختصار جواب آنها را می دهم تعجب می کردند.اما هر چه بود حداقل من را از خانه ی خود بیرون نکردند و پس از چند دقیقه شب به بخیر گفتند و به طبقه ی پایین رفتند.طبیعی بود که والدین ویکتوریا تمایل داشته باشند که من را بشناسند.من از این بابت خوشحال بودم و معتقد بودم وقتی شما با دختر کسی ازدواج می کنید عضوی از خانواده او خواهید بود.هر قدر هم که برخورد آنها سرد باشید و به هر حال در ملاقات آن شب به خوبی از من استقبال شب شد.فکر می کنم من و ویکتوریا به قدری از دیدن یکدیگر خوشحال بودیم که جریان آشنایی و رابطه مان را برای همه تعریف می کردیم.اساسا عشق هم به همین معناست دوست دارید تمام مردم دنیا بدانند که شما فرد خاصی را دوست دارید.اما نوع رابطه ما با یکدیگر یک راز بود.سیمون فولر خواسته بود این گونه باشدو ویکتوریا هم خیلی سریع آن را فهمید و پذیرفت.من دلیلی برای بحث در این مورد را نداشتم پس پذیرفتم.در واقع باید بگویم تمام آن زیر آبی رفتن ها و پاورچین پاورچین حرکت کردن ها برای دور ماندن از چشم تیزبین مردم و خبرنگارها گاهی لذت بخش می شد!یک شب گروه اسپایس در شهر منچستر کنسرتی برپا کرد.باشگاه نیز در آن شب به مناسبت قهرمانی در لیگ برتر جشنی برگزار کرده بود.ویکتوریا شب قبل از لندن به منچستر آمده بود و در خانه ی من اقامت کرد.با او قرار گذاشتم در پایان جشن باشگاه به هتل محل اقامت او بروم تا شب را با هم سپری کنیم.اما پس از اجرای برنامه دوستانش دور او حلقه بودند و نمی توانست از شر آنها خلاص شد.میهمانی باشگاه حدود ساعت یک بامداد تمام شد.اتومبیلی را کرایه کردم و آمدنم را تلفنی به او اطلاع دادم.آن شب یک پالتو بارانی بلند پوشیده بودم و احتمالا شبیه شخصیت های جنایی و پلیسی سینما بودم.بی سروصدا وارد هتل محل اقامت ویکتوریا شدم و از طریق پله های پشتی خودم را به اتاق ویکتوریا رساندم.صبح روز بعد یک نفر در را زد ناچار شدم داخل حمام مخفی شوم!چون این کار را در بسیاری از فیل های پلیسی دیده بودم.به همان صورت که شب قبل وارد هتل شدم خارج شدم و اتومبیلی کرایه کردم تا من را به خانه ام برساند.اما وقتی به جیب هایم نگاه کردم فقط کمی پول خرد داشتم که فقط برای کرایه تاکسی تا فاصله دویست یاردی خانه ام کافی بود.در نتیجه این مسافت را پیاده طی کردم.به محض اینکه ویکتوریا را دیدم فهمیدم که با او ازدواج خواهم کرد و بچه دار می شویم و همواره با هم خواهیم بود.اوبرای اجرای کنسرت به مسافرت می رفت و من نیز مشغول بازی های سخت لیگ برتر بودم اما به هم عادت کرده بودیم از طریق تلفن های طولانی مدت با هم صحبت می کردیم.به علاوه یاد گرفته بودیم که به هم اعتماد کنیم.احتمالا دور بودن ما از یکدیگر چندان هم بد نبود چون وقتی پس از این دوری ها امکان ملاقات پیش می آمد رابطه ی بسیار نزدیکی را حس می کردیم.یک شب در منزل پدرش در کنار هم دراز کشیدهبودیم در آن شب بهترین و ساده ترین و زیباترین مکالمه ای که ممکن است بین دو نفر بیان شود در کنار یکدیگر زمزمه کردیم.ویکتوریا!حس می کنم عاشق تو شده ام!من هم همین ظور همین طور دیوید!وارد دنیای اسپایس شده بودم ولی می دیدم که کنترل اوضاع و حواشی احتمالی چقدر برای آنها و مدیر برنامه هایشان اهمیت دارد.بنببراین درباره ی آنچه بین من و ویکتوریا اتفاق می افتاد به کسی چیزی نمی گفتم.والدینم می دانستند که من و ویکتوریا تصمیم هایی گرفته ایم اما در باشگاه رفتار من متفاوت بود.اساسا کسی نبودم که وارد رختکن شدم و از روابط پنهانی خود با یک ستاره موسیقی پاپداستان سرایی کنم.به خاطر می آورم که پس از یک تعطیلی آخر هفته دلچسب و لذت بخش با ویکتوریا دوشنبه صبح به تمرین رفتم.بن تورلی پرسید چرا اینقدر شنگول هستی؟در جواب گفتم که چون یک دختر دوست داشتنی با من بود.بن پرسید چه کسی؟کدام دختر؟به او گفتم که همان دختر زیبا و دوست داشتنی که در لندن زندگی می کند.از اینجا بود که شایع شد و همه جا پخش شد . البته شرایط هم برای مطرح شدن شایع فراهم بود.پس از پخش شدن شایع در گوشه و کنار هر روز شاهد حضور تعدادی از خبرنگار و عکاسان در مقابل منزلم بودم من و ویکتوریا قبلا چنین مواردی را تجربه نکرده بودیم قبل از اینکه به منزل من بیاید تلفنی تماس می گرفت و از علنی شدن روابطمان خیلی خوشحال بود.زمانی که رابطه ی ما رسما علنی شد باور کردن جنجال های ایجاد شده برایم سخت بود.یک دفترچه ی روزانه تهیه کرده بودم و رفتارها و حرکات او را در آن یادداشت می کردم تمام ورق های دفتر چه برایم ارزشمند بود نگاه های او و شخصیت او و حتی عصبانیت های او را در دفتر چه یادداشت می کردم.زمان مناسبی فرارسیده بود.هفته ی بعد ویکتوریا و گروه اسپایس به اجرای کنسرت می پرداختند که چند روزی طول می کشید.در آن هتل اتاق ما رو به دریاچه و دشت های اطراف بود.شام را در اتاق و هنگام غروب آفتاب خوردیم.هر دو حوله ی حمام به تن کرده بودیم پس از شام ویکتوریا روی تخت دراز کشیده بود.من نیز رئی تخت و روبروی او نشستم و از او پرسیدم آیا با من عروسی می کنید؟دوست داشتم ازدواج کنم و بچه دار شوم و حالا زن دلخواه خود را یافته بودم.از بخت مساعد زن دلخواهم آن شب جواب مثبت داد.هنگام شنیدن جواب مثبت توصیف حالتم غیرممکن است.حالتم مثل حالت برق گرفته ها بود.در این موارد اعتقاد راسخی به انجام سنتها داشتم بنابراین گرفتن جواب ویکتوریا برای ازدواج بخش آسان کار بود!قسمت سخت و پر اضطراب این موضوع درخواست از پدر ویکتوریا برای موافقت با ازدواج ما بود.چون نمی دانستم چگونه و کجا و چه وقت باید این درخواست را با توتی مطرح کنم.یک شب منزل آنها مهمانی بودم.وقتی از جکی خواستم به توتی بگوید می خواهم با او ازدواج کنم در جواب گفت که نه دیوید خودت باید این کار را انجام دهی.در آن لحظه تصمیم گرفتم که فراموش کنم که می خواهم داماد آن خانواده بشوم.به هر حال سراغ توتی رفتم و از او خواستم چند لحظه با هم صحبت کنیم.از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق قدیمی کریستیان(برادر ویکتوریا)شدیم.آنقدر هول شده بودم که انگشت پایم به پایه تخت خورد . درد گرفت.به توتی نگاه کردم نفسم بند آمده بود اما سوال سرنوشت ساز را پرسیدم.پاسخ توتی خوشحال کننده بود .نه اشکالی ندارد . فکر می کنم پایان خوشی برای تمام استرس و اضطرابم بود.
آخه ی بروکلین اون موقع تو عروسی شون چقدر کوچولو بوده الان کلی بزرگ شده
این هم چند تا عکس از دو تایی شون
این هم یه عکس جدید بکس
امیدوارم که از عکسا و مطالب خوشتون اومده باشه
|
|
+ نوشته شده در
یازدهم تیر 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
سلام و ببخشید برای عکس های آپ پیشم نمی دونم برای چی باز نشدند ولی در هر صورت دعا می کنم که دیگه این دفعه عکس ها باز بشوند.
اه اه این ویکی هر روز بد قیافه تر میشه
این عکس جدید نیست و مربوط میشه به روز قهرمانی رئال
امیدوارم عکسام باز شده باشه |
|
+ نوشته شده در
هشتم تیر 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
سلام به همه ی بچه ها.چند روزی نمی گذره که بکام به آمریکا رفته ولی دیگه تو خیلی از وب ها کمتر خبراشو یا عکساشو می بینیم پس به همین خاطر من چند عکس گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.
قربونش برم هر لباسی که می پوشه گل میشه
|
|
+ نوشته شده در
پنجم تیر 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
در دیدار یکشنبه شب رئال مادرید مقابل مایورکا رئاال مادرید توانست با تساوی ۱-۳ پیروز میدان شود وپس از چهار سال دو باره قهرمان شود.(به نظر من که احتیاج به توضیح نداره همه ی شما بهتر از من بازی را دیدید )در همون دقایق اول مایورکا توانست دروازه ی رئال را باز کندو یک گل بزند ولی در نیمه ی دوم رئالی ها تونستند در دقایق آخر سه گل بزنند و به قهرمانی دست پیدا کنند و بکام به دلیل مصدومیتی که داشت در نیمه ی دوم باریس تعویض شد وگل اول را دیارا و دو هم ریس به ثمر رسوند. (البته من اطلاعات بیشتری رو در مورد این بازی نوشته بودم ولی چون برق رفتش و همه ی اون چیزهایی که نوشته بودم پاک شد و الان هم اصلا حوصله ندارم که اونا رو دوباره بنویسم .فکر می کردم که وقتی رئال قهرمان بشه خیلی خوشحال می شم ولی زیاد هم خوشحال نشدم چون که آخرین بازی دیویدم بود ومن بعد از تموم شدن بازی نشستم کلی گریه کردم آخه بکام رو آخدین باری بودش که توی تیم رئال می دیدمش و باید ازش خداحافظی می کردم می دونم که بکام هم اصلا دوست نداره که از رئال بره ولی اون قرارداده چی می شه یادم هستش که چهار سال پیش وقتی که دیویدم با رئال قرارداد بسته بود من هم مثل او خوشحال بودم وهیچ مقت به اون زمانی که دیوید بخواد بالاخره از تیم رئال بره فکر نمی کردم چون همیشه این موضوع من رو ناراحتم می کردش. " ديويد بكام " پس از قهرماني رئال مادريد در ليگ فوتبال اسپانيا پرده بازي در رئال را پايين كشيد و از اين قهرماني به عنوان يكي از بزرگترين دستاوردهاي خود ياد كرد .بكام كه همسرش ويكتوريا و تام كروز يكي از دوستانش در هاليوود و همچنين " كتي هولمز " همسر اين هنرپيشه آمريكايي شاهد بازي وي در آخرين ديدار رئال بودند ، پذيرفت كه از زمان ورود وي به باشگاه در تابستان ۲۰۰۳مشكلاتي در سرراه قهرماني رئال چه در داخل زمين مسابقه و چه بيرون از آن ايجاد شده بود . بكام كه در دقيقه ۶۵بازي هنگامي كه رئال يك بر صفر از مايوركا عقب بود از زمين بيرون رفت گفت :" رويارويي بهتر از اين نميتوانستم داشته باشم . طي شش ماه گذشته صحبت قهرماني به ميان آمده بود و ما امشب سزاوار اين قهرماني بوديم ." " خوآن آنتونيو رهيس " كه به جاي بكام وارد زمين شده بود ، متعاقبا با زدن دو گل از سه گل رئال به اين تيم كمك كرد به يك پيروزي سه بر يك دست يابد . بكام گفت :" اين يك تجربه باور نكردني بود ولي تمام آن چيزي را كه اكنون به ياد ميآورم رويدادهاي بزرگ است . پيروزي امشب اكنون موفقيتهاي ديگر را تحت الشعاع قرار خواهد داد ." وي افزود :" حضور خانواده ام در اينجا شگفت آور بود . آنها طي چهار سال گذشته با من در اسپانيا بودند . آنها فراز و نشيبهاي زيادي را ديدند و امشب احساس شادماني كردند ." بكام كه خوشحال بود به شبكه خبري ورزشي اسكاي اسپورتس گفت :" انگار كه تمام دنيا در طول عمر فوتبالم از من حمايت ميكردند : كل خانواده ام، مادر و پدر، خواهر و فرزندانم حامي من بودند . اين باورنكردني است ." در همين حال ، " فابيو كاپلو " سرمربي رئال پذيرفت كه در برخورد با اين كاپيتان سابق تيم ملي فوتبال انگليس مرتكب دو اشتباه شده است . وي گفت :" من در اين فصل در مورد دو چيز اشتباه كردم . نخست اينكه قرارداد بكام را تجديد نكردم . دوم اينكه موجب جدايي وي از تيم شدم. همش تقصیر این کاپلو هستش که نتونستش بازیکن به این بزرگی رو نگه داره الان خودش هم به خاطر این رفتارهای بچگانه ای که با دیویدم داشتش الان کلی پشیمونه نظر شما چی؟بکام هم یه تحملی داره نمی تونه بشینه و به این امرونهی کردن های بی جای کاپلو گوش کنه بكهام كه روز يكشنبه آخرين بازي خود را در رئال انجام ميداد و پس از آن براي پيوستن به تيم آلاگسي لسآنجلس روانه آمريكا خواهد شد، به خبرنگاران گفت: براي من پوشيدن پيراهن رئال مادريد افتخار آميز بوده است و من، گرچه غمگين اين باشگاه را ترك ميكنم، اما نميتوانم تغييري در تصميم خود براي پيوستن به تيم آلاكسي بدهم.(آخه ی الهی می بینید خودش هم راضی نیست) مسئولان رئال مادريد پس از ماهها درگيري با بكهام كه موجب دلخوري و تصميم او به خروج از اين تيم اسپانيايي شده بود، در هفتههاي اخير تلاش كردهاند او را از رفتن به آمريكا منصرف كنند بكهام به خبرنگاران گفت: همگي ميدانيد كه من قراردادي را منعقد كردهام و به همين دليل، روز يكشنبه آخرين بازي را با تيم رئال انجام خواهم داد. وي در اين مصاحبه، ادعاي "رامون كالدرون" رييس باشگاه رئال مادريد را كه گفته است در قرارداد بكهام با تيم آمريكايي، تبصرهاي وجود دارد براي اينكه او بتواند به فعاليتش در رئال ادامه دهد، رد كرد. بكهام تصريح كرد: پيروزي با رئال مادريد در بازي روز يكشنبه در جام لاليگا براي من به معناي تحقق يك رويا خواهد بود.(ایول رویای دیویدم هم به وقوع پیوست) وي توضيح داد كه خروج از رئال مادريد براي او تصميم بسيار دشواري بود و براي اسپانيا بسيار دلتنگي خواهد كرد. (قربون دلتنگی اش برم ) اين بازيكن سرشناس رئال در نگاهي به چهار سال حضورش در اين تيم گفت: اتفاقات بسياري در اين مدت رخ داد و با شش سرمربي، همبازيهاي بسيار، سه رييس باشگاه و موارد بسيار آشنايي پيدا كردم اما احترام خود را به اين باشگاه براي هميشه حفظ خواهم كرد. وي در پايان مصاحبه مطبوعاتي خود تصريح كرد كه چهار سال بسيار عالي در مادريد گذرانده است و به اين خاطر از باشگاه ، همبازيكنان، روساي مختلف باشگاه و به ويژه "رائول" كاپيتان تيم كه به عقيده بكهام، نور و سنگر اين باشگاه است، قدرداني كرد. ديويد بكام : دوست داشتم در رئال مادريد ميماندم ديويد بكام" كاپيتان سابق تيم ملي فوتبال انگليس روز پنجشنبه گفت كه دوست داشته است در رئال مادريد بماند ولي اكنون قصد ندارد از تصميم خود براي پيوستن به باشگاه "لس آنجلس گالكسي" در آمريكا در پايان ماه جاري ميلادي منصرف شود . اين بازيكن ۳۲ساله افزود :" من از ترك رئال مادريد اندوهگين خواهم شد. در طول چهار سالي كه در اينجا بودم به افتخاري دست نيافتم ولي اميدوارم كه يكشنبه اوضاع فرق كند و از تصميم خود براي ترك باشگاه متاسف نشوم." بكام در آخرين كنفرانس خبري خود به عنوان يك بازيكن رئال گفت: "من تصميم خود را براي ترك باشگاه به اين دليل گرفتم كه قراردادم در حال اتمام بود و باشگاه حاضر به تجديد آن نبود ولي من دوست داشتم دو سه سال ديگر براي رئال مادريد بازي كنم." وي اظهار داشت: "زندگي همين است بايد افقهاي جديدي را يافت و من انتظار دارم در فوتبال آمريكا موفق شوم ." ريمون كالدرون " رئيس رئال روز يكشنبه گفت كه اين باشگاه بزرگ اسپانيايي ميكوشد راههايي براي نگهداشتن بكام در باشگاه بيابد. وي افزود: عموم هواداران خواستار ماندن وي هستند و من نيز از وي ميخواهم بماند. ولي بكام گفت كه اخيرا هيچ مذاكرهاي با كالدرون انجام نداده است . بكام در ادامه سخنانش گفت قصد دارد پس از رفتن به آمريكا نيز به بازي در تيم ملي انگليس ادامه دهد.
آخر سر این دیوید من رو دیونه می کنه اینقدر از این ویکتوریا بدم می آید دلم می خواد با دمپایی به جونش بیفتم
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم خرداد 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
سلام به همه ی رئالی ها و مخصوصا بکامی ها شنبه شب رئالی ها توانستند در مقابل ساراگوسا ۲-۲ شوند و از همه مهمتر اینکه
رييس باشگاه رئال مادريد: خواستار ماندن بكام هستيم خوان رامون كالدرون" رييس باشگاه رئال مادريد روز يكشنبه گفت اين باشگاه در جست و جوي راهكاري است كه "ديويد بكام" كاپيتان سابق تيم ملي فوتبال انگيس را همچنان در تركيب تيم نگه دارد. الكسي لالاس" مدير باشگاه گالكسي احتمال نقض قرارداد از سوي بكام را منتفي دانست و گفت: شك ندارم كه رئال مادريد بكام را براي فصل آينده نياز دارد اما واقعيت اين است كه كار تمام شده. ما منتظر رسيدن او هستيم و از نظر ما هيچ چيز عوض نشده است. فابيو كاپلو" سرمربي تيم فوتبال رئال مادريد اسپانيا اعتراف كرد كه حذف "ديويد بكام" از تركيب اصلي تيمش در اوايل مسابقات فصل جاري اشتباه بوده است.
خطر كسر 3 امتياز از رئال مادريد سرمربي تيم فوتبال رئال مادريد اسپانيا هشدار داد، با وجود صدرنشيني اين تيم و يك مسابقه باقي مانده، هنوز تكليف قهرماني در لاليگا مشخص نشده است.به گزارش یوفا از مادريد: "فابيو كاپلو" در مصاحبه با روزنامه ورزشي "آاس" اظهار داشت: نميتوان قبل از كسب قهرماني، مدعي آن بود. نبايد دست از تلاش برداريم. ما تا آخرين لحظه تلاش ميكنيم. |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
ديويد بكام"امشب با وجود مصدوميت در ديدار تيم فوتبال رئال مادريد مقابل ساراگوسا بازي خواهد كرد
او گفته است: ميخواهم در اين مسابقه بازي كنم.بكام در صورت پيروزي رئال مادريد در اين مسابقه و باخت بارسلونا و سوييا در ديدارهاي خود، به اولين عنوان قهرمانياش به همراه اين تيم دست خواهد يافت. |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم خرداد 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
از همه ی کسانی که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت میخوام امیدوارم که بعد از این درسا وامتحانات بتونم همه ی کم کاری هامو جبران کنم.
توی این چند هفته اتفاقات زیادی افتاد ولی الان نمی تونم همشو بگم اول اینکه. اريكسون، سرمربي سابق تيمملي انگليس از اينكه ديويد بكام بار ديگر به اين تيم فراخوانده شده بسيار خوشحال است. البته این خبری که الان می خوام بنویسم جدید نیستش ولی اشکالی نداره مینویسم دیوید بکام بازیکن انگلیسی تیم فوتبال رئال مادرید که در پایان فصل جاری رقابت های لالیگای اسپانیا راهی فوتبال آمریکا می شود قصد دارد حق فروش نقل مکان خود به ینگه را هم به فروش بگذارد.شبکه ی تلویزیونی ۵ TELE اسپانیا با اعلام این گزارش خبر داد یکی از شبکه های تلویزیونی آمریکا حاضر است به این بازیکن ۳۲ ساله برای اسباب کشی اش از مادرید به لس آنجلس حق پخش تلویزیونی بپردازد تا ۲۳ خرداد یعنی تا آپ بعدی خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم خرداد 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
اول از هر چیز برد رئال رو به همگی تبریک میگم.رئال با برد خودش توانست دوباره صدر نشین شود در نیمه ی اول این تیم دو گل زد ولی در نیمه ی دوم و در تا دقایق آخر این تیم مساوی بودش ولی در وقت اضافه روبرتو کارلوس تونست یه گل بزنه و تا رئال مثل همیشه پیروز میدان باشه.
واین هم عکس هایی از بازی دیشب(دیویدم که کلی ذوق زده شده
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت توسط مهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در نگاهش یک چیز مبهمی را میخوانم چیزی که کسی تاکنون آن را نخوانده جز من و کاش می توانستم به او بگویم که چقدر دوسش دارم به کسی که قلبش به وسعت دریاست و من امروز به خاطر او این وبلاگ را ساخته ام.
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شرح حال بکام |
| پیوندها |
|
رئال مادرید&بکام بكهام و كاكا(بهنوش جون) سِر، دیوید بکهام رئال و گالاکسی اخبار فوتبال اروپا عشق فقط کاکا و کاسیاس شیدا BECKHAM ZONE |
|
RSS
|